لطفاً با کفش وارد نشوید !


خوب، بد، زشت

نوشته شده در روزانه با Pro Prog روی اکتبر 4, 2008

وقتی تو یه روز از صبح که بیدار می شم، همش اتفاقای خوب واسم میفته، دائم انتظار یه اتفاق بد رو می کشم  که بیاد گند بزنه به همه ی اون اتفاقای خوب … اگه هیچ اتفاق بدی واسم نیفته شاید دلیلش این باشه که اون اتفاقایی که فکر می کردم خوبن، اصلا خوب نبودن …

کوه

نوشته شده در روزانه با Pro Prog روی اکتبر 2, 2008

[صبح]

داشتم به این فکر می کردم که چه قدر دلم می خواد فردا برم کوه …

[ظهر]

مامان : بچه ها میاین فردا بریم کوه؟

سهیل : من نمیام!

[منم سکوت می کنم]

[شب]

بابا : میاید فردا بریم کوه؟

مامان : بریم

سهیل : من نمیام

من : من میام

[فردا صبح زود، من و مامان و بابا داریم می ریم کوه]