خوب، بد، زشت
وقتی تو یه روز از صبح که بیدار می شم، همش اتفاقای خوب واسم میفته، دائم انتظار یه اتفاق بد رو می کشم که بیاد گند بزنه به همه ی اون اتفاقای خوب … اگه هیچ اتفاق بدی واسم نیفته شاید دلیلش این باشه که اون اتفاقایی که فکر می کردم خوبن، اصلا خوب نبودن …
یک نظر بنویسید
کوه
[صبح]
داشتم به این فکر می کردم که چه قدر دلم می خواد فردا برم کوه …
[ظهر]
مامان : بچه ها میاین فردا بریم کوه؟
سهیل : من نمیام!
[منم سکوت می کنم]
[شب]
بابا : میاید فردا بریم کوه؟
مامان : بریم
سهیل : من نمیام
من : من میام
[فردا صبح زود، من و مامان و بابا داریم می ریم کوه]