آنچه مال من بود، او ربود …
خیلی دوستش داشتم … خیلی برام عزیز بود … چند وقت بود که دوست به این خوبی نداشتم! منو یاد دوستای دبیرستانم مینداخت … از هیچ کاری براش دریغ نکردم … هر کاری که تونستم براش کردم … فکر می کردم اونم منو دوست داره … فکر می کردم منو به خاطر خودم می خواد … فکر می کردم می تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم از اون دوستایی که تا آخر عمر با هم صمیمی میمونن …
ولی انگار اون خودش می دونست که این طوری نخواهد شد!
ولی اون منو واسه خودم نمی خواست! می خواست که من واسش پلی باشم برای رسیدن به خواسته هاش! وقتی به خواسته هاش رسید ، منو یادش رفت! یادش رفت که دوست بودیم! دیگه دوستم نداره! می دونم که دلش نمی خواد من باشم ! ترجیح می ده تنها باشه و راحت تر تصاحب کنه هر آنچه رو که مال من بود و ربود … ما با هم می تونستیم یه تیم دو نفره ی خوب باشیم … می تونستیم خیلی کارا بکنیم … اما اون نخواست … خواست خودش تنها باشه …
در سپتامبر 10, 2008 در 10:53 ق.ظ
“منو به خاطر خودم می خواد …”
هیچ وقت معنی این جمله رو نمیفهمم.
در سپتامبر 10, 2008 در 11:48 ق.ظ
به هدایت:
یعنی منو به خاطر خودش نخواد!!! منو دوست داشته باشه، چون منم! انسانی به من نگاه کنه نه ابزاری … یعنی منو نخواد واسه این که پله ای باشم واسه رسیدنش به موفقیت هاش … و خیلی چیزای دیگه …
در سپتامبر 10, 2008 در 1:07 ب.ظ
دوست داشتن یعنی طلعل آنچه که میپنداری، آنچه در تو زاده و کاشته شده، آنچه تربیت شدهای و آنچه که خواستارش هستی.
وقتی کسی را دوست میداری نه آنست که ماهیت چیزی مستقل تو را به وجد آورده!! یعنی اینکه که یک ماهیت در نگاه تو چنان آمده که حس خوش آمدن تو قلیان کرده.
پس همیشه همه چیز را بخاطر محض خودمان دوست داریم. خودخواهی محض سرتاسر زندگی و هستی را مالامال کرده.
حتی دیگرخواهی و دیگر دوستی هم بناییست در وادی خودخواهی.